بنام خدایی که پناه دلتنگی های همیشگی من است
قلب چیست؟
از جنس چیست؟
آهن؟
سنگ؟
روح معشوقه ابدی؟
مگر معشوقه ابدی بهترین عضو بدن را قلب قرار نداد؟
مگر نه اینکه معشوقه ابدی در قلب انسان دمید؟
مگر نه اینکه معشوقه ابدی در قلب انسان است؟
آیا دلتنگی برای اثبات دوست داشتن کافی نیس؟
طوفانی در دلش براه افتاده. می تاخت و بهم میریخت، دل بزرگ دریایی اش همچون دل کوچک گنجشک بی تاب شده بود ، و تپش پر از دردش را در دستانش احساس میکرد...
یک لقمه به اندازه یه انار بزرگ مجرای حرف زدن را به رویش بسته ...نفس کشیدن برایش سخت و طاقت فرسا...
آسمان هم دلتنگ و دلگیر ، ابرک های بزرگ و پر از اشک در آسمان رژه می رفتند برای پیدا کردن جایی مناسب...
اما گویی همانند سارا جای را برای جاری کردن این همه اشک پیدا نمیکنن
آسمان از دل سارا بی خبر بود و سارا باخبر از دل آسمان
سارای قصه ما چاره ای اندیشید...
بعد از یه خواب عصرانه که بیشتر به یه بیداری محض شبیه بود، دل گنجشککی آواره و سرگردان خود را بغل کرد و همراه با مسکن قلبش در زیر قطرات دلتنگی ابرک های آسمان به باریدن و خواندن حرفهای معشوقه مطلق مشغول شد ...
خواند...
بارید...
نالید...
آب شد و روان شد...
در کنارمعشوقه ابدی نشسته بود و سرش را به روی بستر سردش قرار داده بود و ...
تمام وجودش معشوقه ابدی شده بود...
به یاد آورد که در کنارش قدرت بی انتهاس...
به یاد آورد پایدارترین در کنارش است...
در دلش زمزمه ای فریاد زد...
آسمان هدیه من است...
هدیه ای که تا ابد شکر کردنش واجب...
لب به سخن باز کرد، معشوقه ابدی من، برای هدیه ات دلتنگی میکنم،آخر چرا؟
درونم فریاد زد...
و دلتنگی برای هدیه من زیباس...
بر روی بستر خیس دلتنگی آسمان،سارا به خوابی عمیق و زیبا فرو رفت...